تبليغاتX
روزنوشت

روزنوشت

مامان بیچاره من تا حالا دلش به این خوش بود که اگه به هیچ چیم نمی تونه افتخار کنه، به این می تونه بباله که نه اهل دود و دمم، نه الکل ملکل. اما ...

اما دیشب مامان ما نشست و این پارازیت لعنتی رو دید ( خدا بگم این کامبیز و سامان رو چی کار نکنه ). پارازیت رو دید و با جان و دل به حرف های شیرین اون حاجی شیرین سخن گوش داد که می گفت " آهای مادرا، نذارین این بچه هاتون آدامس بخورن. اینکه می بینین بعد یه بار خوردن دیگه نمی تونن ولش کنن برای اینه که معتاد به الکل شدن "

مامان اینو شنیدو حالا از دیشب، چپ می ره راست میاد هی به من فلک زده میگه الکلی، معتاد، مخل نظم جامعه، اقدام کننده علیه امنیت ملی، مخملین و هزار تا بد و بیراه رنگ و وارنگ دیگه. هر چی می گم مادر من، الهی قربون اون حرص خوردنت برم، گوش نده به این خزعبلات. در جوابم میگه خزعبلات خودتی بدبخت.

خلاصه به همین راحتی بعد یه عمری آبرو داری شدیم معتاد. باز خوبه 206 ندارم وگرنه طبق گفته اون یکی حاجی که اتفاقا اینم بسی شیرین زبان بود که می گفت " جوونای ما سوار 206 فرانسوی می شن، بعد ازشون توقع دارین پرچم اسلام رو بالا نگه دارن؟ این 206 مظهر کفره " حالا علاوه بر اینکه معتاد بودم، کافر هم به حساب میومدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:18  توسط سینا  | 

امروز اخبار عمو ضرغام اینا داشت درباره یه زندانی در گوانتانامو حرف می زد که از 15 سالگی افتاده بود زندان. بعد داشت می گفت که اتهام الکی بش بستن و به جرم اقدام علیه امنیت ملی آمریکا گرفتنش. یه چیزایی هم در مورد تجاوز و آزار و شکنجه گفت. حالا کاری نداریم که این خبر راسته یا دروغ ( که البته این روزا همه اخبارای عمو اینا دروغه مگر اینکه خلافش ثابت بشه ) اما یه لحظه فکر کردم داره در مورد اوین و کهریزک و زندانیای سیاسی خودمون حرف می زنه. همه اونایی که دقیقا به همین جرم افتادن گوشه زندان و باهاشون دقیقا همین رفتارایی می شه که اینا در مورد اون پسره در گوانتانامو گفتن. تازه آخرشم گفت این بچه 15 ساله باید بازیشو می کرد نه اینکه آزادیشو بگیرن و بندازنش زندان. ولی آیا سهراب که 17 سالش بود و بقیه که نوجوان و جوان بودن حق درس خوندن و دانشگاه رفتن و بازی کردن نداشتن که آزادی رو که هیچ، حق نفس کشیدن هم ازشون گرفتن؟؟؟

خلاصه این وسط من یه چیزو فهمیدم. اونم اینکه این عمو ضرغام بیچاره و دوستاش وقتی در مورد گوانتانامو حرف می زنن منظورشون همون اوین و کهریزکه و وقتی از زندانیای اونجا می گن می خوان به بر و بچه های زندانی خودمون اشاره کنن. باور کنین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 15:24  توسط سینا  | 

از 8 تا شبکه تلویزیون ما 5 تاش داره حرم امام رو نشون می ده، مملکته داریم؟؟؟ ... آهان، نه، اون یه وبلاگ دیگه بود مثل اینکه، ربطی هم به من نداشت ولی خودمونیم تنوع رو حال می کنین؟؟؟ هر کانالی رو می گیری تو رو می بره به حال و هوای حرم امام. تازه به اینا جام جم 1، پرس تی وی معروف، العالم و سحر و کلی شبکه رادیویی هم می شه اضافه کرد. واقعا که جای تقدیر و تشکر بس فراوان داره از مسوولین محترم و غیرمحترم صدا و سیما علی الخصوص حاجی ضرغام که برای اعتلای فرهنگ ایرانی و جهت بالا بردن نشاط در جوانان ایرانی تلاش مضاعف می کنن. دست همشون:

الف) درد بکنه

ب) بشکنه

ج) قلم بشه

د) همه موارد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط سینا  | 

روزی که آقای  X  می خواست رییس جمهور مملکت بشه، اومد تو تلویزیون و گفت مشکل مملکت ما ۴ تا شاخه موی دخترا و لباس پسرا نیست. بعد که رییس جمهور شد، با تلاش شبانه روزی خودش و پدر زن پسرش و آق داداشش و کلاً همه دوستانش مشکلات مملکت رو دونه دونه حل کرد و وقتی همگی دیدن دیگه هیچ مشکلی نمونده گفتن خب حالا برای رفع بیکاری بریم سراغ همون ۴ تا شاخه مو و امنیت اجتماعی رو سر و سامون بدیم.

گذشت و گذشت تا همون آقای X با تلاش همون دوستان و همت مضاعفشون یه رای تپل آورد و برای بار دوم رییس جمهور شد. از اونجا که تو ۴ سال اول همه مشکلات حل شده بود و این آخریا هم مشکل هسته ای به سلامتی و میمنت حل شد ( یعنی واقعاً حل شد؟؟!!! )، دوباره بر و بچس تو هیات دولت نشستن کنار هم تا راه حلی برای حوصله سر رفتشون پیدا کنن، تا اینکه به این نتیجه رسیدن برای مشکلات زایی باید جمعیت کشور بره بالا. ولی خب برای حل مشکلات آینده نیاز به بودجه هم هست دیگه و از طرفی تا بچه ها دنیا بیان حداقل ۹ ماه طول می کشه و این دوستان تو این مدت از بیکاری دق می کنن، پس تصمیم گرفته شد که باز برن سراغ همون ۴ تا شاخه موی معروف و این دفعه از این طریق هم بودجه رفع مشکلات آینده رو تامین کنن و هم یه کار خیری کرده باشن.

خیلی هم خووووووب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 13:12  توسط سینا  | 

بالاخره پرسپولیس ما هم امسال هر جوری بود یه جام گرفت. هر چند امسال، سال ما نبود و پرسپولیس دلچسبی رو ندیدیم اما خب آخرش با شانس و قرعه خوب تو جام حذفی قهرمان شدیم و حداقلش اینه که یه قهرمانی به قهرمانی هامون اضافه شد. ولی امسال با همه بد بودنش، یه شادی بزرگ برامون به همراه داشت، اونم این قهرمانی نیود بلکه برد استقلال بود که به 100 تای این قهرمانی حذفی می ارزید. خداییش چه حالی داد اون بازی و اون گل دقیقه 87 کریییییییم.

به هر حال اینم از این فصل که خدا رو شکر آخرش با بالا بردن یه جام همراه شد. ولی خودمونیم چه جشن مزخرفی بود، تعداد لیدرا از بازیکنا بیشتر بود و هر کی نمی دونست فکر می کرد اون لباس نارنجیا بازیکنای پرسپولیسن.

و در نهایت اینکه ... ما که رفتیم آسیا

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 21:16  توسط سینا  | 

ما ایرانیا خیلی دوست داریم همه ما رو با چند تا از خصوصیت هامون بشناسن یعنی خیلی اصرار داریم به همه بقبولونیم که ما این ویژگی ها رو داریم و مدام همراه ایرانی بودنمون این صفات رو به کار می بریم. مثلا ما ایرانیا همیشه ادعا می کنیم آدمای خیلی با فرهنگی هستیم و به فرهنگمون خیلی می نازیم اما اگه به تک تک ما بگن چرا همچین ادعایی داریم فوری بحثو می کشونیم به سمت فرهنگ 2500 سالمون و از کوروش کبیر می گیم که اولین اعلامیه حقوق بشر رو نوشته یا از حافظ و سعدی و فردوسی حرف می زنیم اما اگه ازمون بپرسن فقط یه نمونه از فرهنگ اجتماعی حال حاضرمون رو که زبانزد باشه بگیم زبون هممون بند میاد و مجبوریم سکوت کنیم.

یکی دیگه از این صفاتی که دوست داریم ما رو با اون بشناسن احساساتی بودن و انسان دوست بودنمونه. همیشه این سوال توی ذهنم بوده و هست که چطور ما می تونیم همچین ادعایی داشته باشیم. یه نگاه ساده به زندگی اجتماعی و حتی به خانواده هامون اگه بندازیم می بینیم که چیزی که توش خیلی کم پیدا می شه روابط گرم و صمیمیه.

وقتی جون انسان ها برامون اینقدر داره بی ارزش می شه که روز به روز آمار قتل و جنایت داره بالا و بالاتر می ره چطور می تونیم بگیم انسان دوستیم؟ وقتی چشم دیدن موفقیت هیچ کسی رو نداریم و مدام به فکر زمین زدن همدیگه هستیم، وقتی حسادت، خیانت، پاپوش درست کردن و ... تو تمام سطوح اجتماعیمون موج می زنه، بازم می تونیم بگیم مردم دوستیم؟ وقتی دوستی هامون پر از دروغ و دورویی شده و روابط خانوادگیمون هم دست کمی از دوستی هامون نداره واقعا بازم می تونیم بگیم ما آدم های با احساسی هستیم؟ بد نیست یه نگاه به آمار طلاق و جدایی هامون بندازیم.

یادمه تو کتابای دینی مدرسه مدام حرف از کانون سرد خانواده های غربی بود و دائم از روابط سطحی بین آدما تو اجتماع اونا می گفتن. یعنی انصافا روابط اجتماعی اونا خیلی سردتر از ماست؟؟؟ وقتی نوع برخورد ملتی مثل آلمان در برابر مرگ یه دروازه بان فوتبال که کل آلمان رو یک هفته تحت تاثیر قرار می ده و پنجاه هزار نفر با چشمای گریون رو برای مراسم یادبودش به ورزشگاه می کشونه رو می بینم و با نوع برخورد خودمون در برابر مرگ بزرگترین هنرمندامون مقایسه می کنم، شک می کنم که نکنه ما در غرب زندگی می کنیم و اونا ایرانین.

خلاصه ما ایرانیا اگه نیم نگاهی به خودمون و دور و برمون بندازیم می بینیم که این صفاتی رو که به خودمون نسبت می دیم و بهش افتخار می کنیم خیلی با ما جور در نمیاد و با اون چیزی که داریم می بینیم زیاد همخونی نداره ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 21:10  توسط سینا  | 

عجب روزاییه این روزای امتحانا. آدم از جاش تکون نمی تونه بخوره. خداییش خیلی عذاب آوره این روزا.

تا میای بشینی پای کامپیوتر و یه چرخی تو اینترنت بزنی یه دفعه یاد اون 3،2 فصل نخونده ای میفتی که باید تا صبح بشینی تمومش کنی و به این ترتیب وب گردی اساسی کوفتت می شه. تا می خوای بری بشینی پا تلویزیون تا یه فیلمی، سریالی، فارسی وانی، چیزی ببینی یاد درسای 3 واحدیت میفتی که اگه نمرت کم بشه رسما معدلتو با مخ می کوبونه کف آسفالت. در نتیجه بی خیال تی وی دیدن می شی و پا می شی می ری دنبال درست. بعضی وقتا هم به خودت می گی پاشی بری بیرون یه چرخی بزنی تا یه کم هوای سرد بخوره به کلت بلکه این مخت منجمد بشه و درسایی که خوندی همون تو بمونه که یهو یاد اون استادایی میفتی که نمره اضافه که بت نمی دن هیچ، نمره خودت رو هم به زور می دن. خلاصه مخت داغ می کنه و هر چی توش بوده دود می شه می ره هوا ...

آره خلاصه، این روزا هر کار می کنی یه کم از این فضای مزخرف امتحانا فاصله بگیری نمی شه که نمی شه. آخرشم می شینی یه چند تا فحش آبدار به خودت می دی که چرا از اول ترم نشستی مثل بچه آدم این درسای کوفتی رو بخونی و یه قول اساسی هم به خودت می دی که دیگه از این به بعد از همون اول ترم بشینی جزوه هات رو بخونی، ولی خودت هم خوب می دونی که بازم نمی خونی و آخر ترمای بعد هم آش همین آشه و کاسه همین کاسه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 1:51  توسط سینا  | 

امشب خیلی خوشحالم. می دونین چرا؟ چون امروز بعد از مدت ها دوباره خنده و شادی افشین قطبی رو دیدم. قطبی رو شدیداً دوست دارم، نه به خاطر اینکه پرسپولیس رو قهرمان کرد بلکه برای اینکه این آدم توی ذهن من یعنی یه انسان کامل، یه الگوی تمام عیار. مردی که با احساسش زندگی می کنه. یه انسان پاک و صاف. آدمی که با وجود همه بی حرمتی هایی که توی این چند ساله بش شده، همیشه سعی کرده بخشش داشته باشه و به کسی بی احترامی نکنه. نمونه بارزش همین امروز. افشین با وجود همه توهین هایی که ناصر حجازی تو این مدت بش کرده، برد امروز و صعود به جام ملت ها رو  به حجازی تقدیم می کنه. واقعاً معنی این کار چیه؟؟؟ یه چیزی بالاتر از مردونگی و بزرگواری.

آره، امشب راحت می گیرم می خوابم چون خیالم راحته که امپراتور امشب بعد از چند ماه با آرامش کامل سرش رو می ذاره رو زمین و می خوابه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 1:30  توسط سینا  | 

  راستشو بخواین این وبلاگ فلسفه وجودی خاصی نداره و این تیتر بالا فقط و فقط جهت کلاس گذاشتن بود و بس. ولی خب چند وقت پیش یهو به سرم زد یه جایی برای خودم دست و پا کنم که توی اون هر چیزی تو ذهنم وول می خوره رو پیاده کنم. البته این ایده الکی هم به ذهنم نرسید. راستش از وقتی که وبلاگ یکی از دوستای خوبم یعنی پریا ( همه بش می گن پریا ولی من می گم پری BBC. این پریا برای خودش داستان داره که اگه حال داشتم روزی روزگاری می تعریفم ) رو دیدم به خودم گفتم حالا که تو این مملکت قانون کپی رایت به معنای کامل داره زیر پا له می شه، منم این وسط یه لگد بش بزنم و ایده این پریا رو بقاپم. بله ...

در مورد اسم وبلاگ هم که نیاز به توضیح نداره که اینم یه جورایی تقلیدیه در نوع خودش. روزنوشت رو بر وزن وب نوشت انتخاب کردم. وب نوشت هم که معرف حضور همگی دوستان هست. وبسایت محمدعلی ابطحی که یه روزایی برای خودش آقایی می کرد تو فضای اینترنت. البته اونی که آقایی می کرد وب نوشت از نوع دات کام بود، نه دات آی آر.

خلاصه این روزنوشت سر تا پاش کپی برداریه. نه که آخر ترمم هست، اساسی جو کپ زدن گرفته بود منو برای همین این وبلاگم همش شد کپی در کپی. به هر حال این دیگه آخر خلاقیت بنده بود، کاریشم نمی شه کرد. فقط امیدوارم جز خودم که هر روز به اینجا سر می زنم حداقل یه آدم بیکار دیگه هم پیدا بشه که حال و حوصله خوندن چرندیات منو داشته باشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 0:36  توسط سینا  | 


به نام او که هر چه داریم از اوست

 

درووووود به همه بر و بچه های سبز سرزمین همیشه سبز ایران

 

چند روزی می شه که روزنوشت رو با کلی ذوق و شوق راه انداختم به این خیال که متفاوت ترین وبلاگی که به ذهن مثلا خلاقم خطور کرده رو تو این فضای به اصطلاح مجازی پیاده کنم. ولی خب توی همین چند روز اینقدر اتفاقای کوچیک و بزرگ افتاد و اینقدر خبرای مختلف از همه طرف می رسید که دیگه این ذهن بیچاره فرصت نکرد استعداد خودشو نشون بده. به خاطر همین بود که تو این مدت هیچی ننوشتم و صفحه روزنوشت سفید مونده بود. ضمن اینکه وقتی خبر کشته شدن هموطنایی رو می شنوی که به خاطر رسیدن به همون آرمان هایی که هر روز و هر شب توی ذهن خودت داره بالا و پایین می ره جونشون رو از دست دادن، دیگه انصافاً ذوق و شوقی هم برای آدم نمی مونه.

 به هر حال تصمیم گرفتم از امشب شروع کنم به نوشتن. نوشتن درباره هر چیزی که دور و ور این ذهن همیشه مشغولم می گذره به این امید که شاید یه کم، فقط یه کم از این سنگینی ذهنم رو بتونم اینجا و تو این وبلاگ خالی کنم.

پس با ادای احترام به همه دوستای گلم که در این چند ماه جونشون رو برای رسیدن به خواسته های سبزشون از دست دادن، قصه این وبلاگ رو شروع می کنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 23:17  توسط سینا  |